چه کسی از حجاب من دفاع خواهد کرد؟

من میخواهم درس بخوانم .... اما مرا به مدرسه راه نمیدهند.
میگویند، باید حجابت را برداری. اما نمیتوانم این کار را بکنم. حجاب، امانت مادرم فاطمه سلام ا... علیها به من است. مدیر مدرسه به من گفت، «به خاطر من حجابت را بردار». دلم شکست، قلبم اندوهگین شد... گفتم، «من که حجاب را به خاطر تو بسر نکردهام، حجاب دستور خداست». باز هم با سخنان نیش دار قلبم را مجروح ساخت. «بعد از 18 سالگی ات حجاب بسر میکنی دیگر... مگر الآن حجاب برای تو واجب است؟» به این شخص که 35 سال است تدریس میکند و فرهنگی است، چه میتوانم بگویم؟ رقیهی 3 ساله در کربلا جلوی چشمانم آمد. رقیهی بیچاره که پدرش، برادرانش، عموهایش شهید شدهاند، در میان غم و اندوه باز هم حجاب میخواهد... امانت مادرش فاطمه سلام ا... علیها را...
باز هم جلوی چشمانم آمد.... برادرانم که به دفاع از حجاب من برخواستند. قرآنی که روی زمین زیر پاها ماند، حجابهایی که از سرها برداشته شد، پیروان فاطمه سلام ا... علیها که کتک خوردند و فحش داده شدند. همهی این کارها را «مردان» آذربایجان کردند. یک لحظه به فکر سخنان مادر بزرگم افتادم. مرحومه مادر بزرگم میگفت، «در میان ما رسم نیست که مرد روی زن دست بلند کند.» آیا تا این حد تنزل کردهایم؟ یا این که آنهایی که زنان ملت خویش را وحشیانه کتک میزدند، مردان آذربایجان نبودند؟ یا این که تا این حد بی غیرت شدهایم؟
چشمانم پر از اشک شد... گریه کردم... وقتی مدیر مدرسه این حالت مرا دید، گویا دلش به رحم آمد...«دخترم، به ما هم اینگونه گفتهاند... به خدا دست من نیست... من هم دلم به این حال تو میسوزد...» به خانه بر میگردم... در طول راه به فکر فرو میروم... چه کسی از حجاب من دفاع خواهد کرد؟ 28 برادرم که به دفاع از حجاب برخواستند، امروز در زندان هستند. آیا به غیر از برادرانم که در زندان هستند، برادران دیگری ندارم؟ خدا همهی مؤمنان را برادر همدیگر معرفی میکند.
توضیح: با این سخنان، هیچ کس را متهم نمیکنم. من، حجاب خود را خودم میتوانم حفظ کنم. هم چنان که خانم حضرت زینب سلام ا... علیها در کربلا این کار را کرد. اما ما همیشه دیدهایم که تعصبِ ناموسِ زن را مرد میکشد...
خانم گلشن مراد شهروند جمهوری آذربایجان

